تبلیغات
گروه کوهنوردی طلوع - آنچه گذشت
 

آنچه گذشت

نوشته شده توسط :زینب ک
پنجشنبه 9 شهریور 1391-01:19 ق.ظ

یک جوری شده ام. یک جور ناجور. چند روز است برای اینکه بنشینم گوشه ای و آن دفترچه آب خورده یادداشتم را ورق بزنم تا ساعت ها و ثانیه ها را کنار هم قطار کنم که بشود گزارش سفر؛ دست و دلم به کار نمی رود که نمی رود. عین این هایی که یک گنج بزرگی را توی گنجینه قایم کرده باشند و از ترس از دست رفتنش خودشان هم به سراغش نروند. آن طوری شده ام. حواست هست که چه می گویم؟
تو اگر من را دیده باشی حتما می دانی که چه می گویم. تو اگر همپای من بوده باشی می فهمی این فروخوردن هایم را. اما گریزی نیست. باید نوشت. از آن چه که بود.از آن چه که رفت.
...

صفر ِ سفر

سفر آغاز شده بود.خیلی قبل تر از آنی که همدیگر را پیدا کرده باشیم توی جنوبی ترین نقطه شهر. قبل از آنی که گذشته باشی از ولیعصر، از جمهوری ، منیریه و رسیده باشی به راه آهن. خیال ما را پیش از اینها کسی دیگر هوایی این راه کرده بود. حواست هست که چه می گویم؟
حواست که با من باشد صورت نوشته ام را چنگ نمی زنم به حاشیه دادن. دل می دهی و من آسمان سینه ات را پر می کنم از ابر خاطره
...
یک ِ سفر

عصر چهارشنبه 25 ام مرداد -26 ام رمضان- ساعت 7 و نیم قرار بود که جمع بشویم توی راه آهن. حرکت ساعت هشت و چهل دقیقه بود. هر کسی خودش را یک جوری می رساند. رفته رفته تا ساعت 8 و 15 دقیقه همه دور هم جمع شدیم. کوله ها به دوش و به سمت قطار از گیت کنترل بلیط هر طوری که بود گذشتیم! از همان اول بعضی ها که یک چیزهایی را می دانستند آرام و قرار نداشتند. نقشه ها کشیدیم که چه طور همگی توی یک کوپه جمع بشویم و آن دو نفری - هژیر و احمد- را که قرار بود برایشان تولد بگیریم را بکشانیم توی کوپه. از بین آن دو نفر احمد این آخری ها پایان نامه ارشدش را هم دفاع کرده بود و بچه ها به همین مناسبت برای او کادو هم گرفته بودند. خلاصه از آن جایی که تیم طلوع مهارت خاصی در ام پی تری نشستن در انواع و اقسام کوپه ها را دارد جماعتی 15 نفره داخل کوپه نشستند و سه چهار نفری هم دم در ایستادند.
با ورود هژیر و احمد همه دست زدند و شروع به خواندن "تولد تولد تولدت مبارک" کردند. آنقدر بلند و هیجان زده خواندیم که صدایمان داد کوپه بقل را در آورده بود و ما را که حواسمان شش دانگ تولد بود را با صدای تعجب زده نوید به خود آورد. نوید گفت : "بچه ها آروم تر، مگه شهادته؟"
گفتیم: "نهههههه"
بعد خندید و گفت:" یه برش از اون کیکا بدید بدم به این بقلیا". وقتی کیک را برده بود برایشان، یکی شان گفته بود: "داداش کیک رو بده اینجا من گفتم شهادته!"
تولد که تمام شد بچه ها کم کم رفتند توی کوپه هایشان و از آن کلونی ِ طلوع ماندیم همان 8 دختری که بودیم. و بعد سفر بود و سفر. خنده ها، تلفن ها، سبزی های شسته و نشسته ای که پاک می شد! غذایی که از توی کوله ای در می آمد و مهمان های خوانده و ناخوانده ای که سهیم می شدند در لقمه ای دلخوشی... و خواب ،که چشم ها را زود گرفت از آخرین روز روزه داران ِ رمضان.
گوش به زنگ ِ صدای مهماندار واگن خوابیده بودم که رد بشود و آن خودکار بیکش را یکی در میان به شیشه های کویه ها بکشد و بگوید :" نماز ِ نماز" ... آخ که چه داستان هایی داریم من و تو از این نماز.
پیاده شدم. هوای خنک صبح صورت گرمم را گل انداخت و چشم های خواب آلوده ام به سرخی نشست. نماز خواندم و موقع برگشتن چشمانم گره خورد به هلال ماه. وای که چه زیبایی خیره کننده ای داشت. اگر می شد، همان جا توی همان ایستگاه می ماندم و پای همان ریل به آسمان زل می زدم. کسی چه می داند شاید سهم من از این سفر همین تکه ماه بوده باشد.
....

دو ِ سفر

صبح روز 5 شنبه 26 ام مرداد ماه است که می رسیم مشهد. می دانیم که کسی به استقبالمان می آید بر خلاف همیشه ای که خودمانیم و خودمان. و چقدر خوب است که بدانی کسی هست که آمدنت را انتظار می کشد با شوق.
پیاده که می شویم کاظم برنا یکی یکی بچه ها را تحویل می گیرد. سلام و علیک ها جان می گیرد و همین طور که چشمانمان به خنده ی دیدار او چین افتاده ، عاطفه را می بینیم و کلی خوشحال می شویم که او هم با ما خواهد آمد.
بیرون راه آهن دو مینی بوس یکی قرمز و یکی آبی انتظارمان را می کشند. بچه ها به صورت نامساوی!!! که دلیلش را بعدا خواهم گفت توی مینی بوس ها تقسیم می شوند و راه می افتیم به سمت حرم.
...

صفرِ عاشقی

ساعت 9 و نیم است که مقابل بست شیخ طبرسی توقف می کنیم و قرار می شود که تا ساعت 10 و نیم بعد از زیارت همین جا جمع شویم. و تو با خودت فکر می کنی که چقدر سخت می شود که تمام حرف هایت را،دلتنگی هایت را توی یک ساعت جمع کنی و برگردی. سخت می شود. اصلا نمی شود . لب هایت را ور می چینی به بغض و با خودت می گویی بیخیال سفر،بیخیال راه، همین جا می مانم. یک ساعت که نمی شود کاری کرد.
تو این ها را می گویی اما حواست نیست که:

تو مگو ما را بدان شه بار نیست
با کریمان کارها دشوار نیست
نیست که می شود که بشود. می شود که یک ساعت به اندازه یک عمر کش بیاید و تو میان عطر عود و عنبر در آستانش بایستی، دست روی سینه بگذاری ،سلام بدهی و بعد ... بعد چشم های تو حرف هایشان را خواهند زد و اشک ها که راهشان را خوب بلدند:
صحن تو و ضریح تو و بارگاه تو
هر حاجتی نگفته گمانم روا شود

بعد میان این دلدادگی می شود بالای سر ایستاد ، پشت سر یکی از همین پیرمردهای دهاتی مثلا -که بهترین زائران تواند با آن کلاه های نمدی و چارق های وصله دار و و لباسهایی که بوی زعفران میدهند- و هر چه می گویند را تکرار کرد
مگر دعایشان چیست؟!
کمی باران و سرسبزی و مهربانی آسمان و برکت و ..
چه قدر شاعرانه
حتما از من خیلی شاعر ترند که راه به راه راهشان می دهی...
اینجای سفرنامه ات را نمی دانم. سکوت می کنم برای حرف هایی که میان فرشته باران چشم و قلبت گذشت.

زیارتت قبول همپرواز
...
سه سفر

ساعت 10چهل و 5 دقیقه همه جلوی مینی بوس ها حاضرند. مشهد را به قصد آبشار اخلمد ترک می کنیم و راه می افتیم به سمت قوچان.
روستای اخلمد در 85 کیلومتری شمال غرب مشهد در مسیر جاده مشهد به قوچان با فاصله 4 کیلومتر از شهرستان چناران قرار دارد. ساعت 11 و نیم میرسیم نزدیکی های روستا. مسیر را کوه هایی با دیواره های صخره ای منحصر به فرد احاطه کرده اند. از آن صخره هایی که کلی گیره های انگشتی و مشتی و ناخنی دارند برای بالا رفتن. از آن ها که دیدنشان هوای سنگنوردی می اندازد به کله ات. اینجاست که می فهمی چرا وقتی درباره اخلمد که می خواندی نوشته بود:"بهشت سنگنوردان" .. دیواره های صخره ای با ارتفاع 200- 300 متر و با کتیبه هایی در پایشان که نام هایشان را بر آن نوشته اند: سفید- الله اکبر- عقاب
کمی قبل تر از روستا مینی بوس ها توقف می کنند. وقتی همه توی مینی بوس کله می کشند تا ببینند علت توقف چه بوده ، کنار راه دو نفر را می بینند که غریبه نیستند. ناصر و شیرین که طعم سفر را از روز دوم به بعد با آمدنشان شیرین می کنند و تر !!! و ما انقدر خوش شانس بودیم که آن ها روز اول قصد ماندن نداشتند تا ما بتوانیم تمام مسیر را مثل یک توریست واقعی ِ خشک بپماییم!
همان جا سرپرست می گوید بهتر است که دختر ها و پسرها جدا شوند. می گوید :"اخلمد گیر بازاره!" و این یعنی اینکه باید احتیاط کرد. قرار می شود وقتی مینی بوس ها در روستا متوقف شدند پسرها راهشان را بگیرند و جلو جلو بروند و ما با فاصله از آن ها حرکت کنیم .

از میدان گاهی اول روستا تا پای آبشار را سنگفرش کرده اند .تو طاق نصرتی را می بینی که به زبان عربی ورودت را خوش آمد می گوید. از این طاق نصرت ها باز هم در مسیر هست و روی بعضی از آن ها به فارسی جملات خوبی نوشته اند. به سمت آبشار که می روی رودخانه ای شیشه ای سمت راستت جریان دارد و درخت هایی که سایه بلندشان آمدنت را جشن گرفته است.درخت هایی قدیمی که گاه تنه شان تو خالی است و می شود یک -بهار- را توی آن جا داد و عکسی به یادگار گرفت.

مسیر از محل قدیمی روستا تا پای آبشار 2 کیلومتر است و یله رفتن ما یک ساعتی به طول می انجامد. ساعت 12 و نیم می رسیم به آبشار. می گویند اخلمد 4 آبشار دائمی دارد و چندین آبشار فصلی. آبشار اصلی آن 40 متر ارتفاع دارد. نهار را پای آبشار روی تخت هایی که اجاره می دهند به گردشگران می خوریم. جدا جدا! هر تخت 10 هزار تومان. به جز این تخت ها هیچ جای دیگری برای نشستن نیست پای آبشار و آبشار فرو ریختنی دارد که تو را با خود می برد.عکس می گیریم . نماز می خوانیم و بازمی گردیم.

ساعت 14 ،روستا را به سمت دره شمخال در خراسان رضوی ترک می کنیم. در راه تنها توقفی که داریم در روستای امام قلی است. ساعت 19 است. بچه ها برای خرید هندوانه و بستنی و دستشویی رفتن؛ از مینی بوس ها پیاده می شوند.
مسیر همچنان آسفالته است. بعد از امام قلی کم کم دیواره های صخره ای و دره خودنمایی می کند. روستای شمخال در 5 کیلومتری مرز باجگیران قرار دارد. این روستا در ورودی دره شمخال قرار دارد. طول دره بر اساس اطلاعات نوشته شده بر روی تابلوی ورودی دره 18 کیلومتر است. این در حالی است که اطلاعات ثبت شده بر روی جی پی اس همین مسافت را 47 کیلومتر نشان می دهد.


ساعت 8 شب 5 شنبه است که وارد روستای شمخال می شویم . قرار می شود مینی بوس تا صبح همان جا بمانند. پیاده می شویم و شروع می کنیم به سبک کردن بار. لباس ها، خوراکی ها و لوازم اضافی روانه مینی بوس ها می شوند .سرپرست همان جا اعضای هر چادر را مشخص می کند. بارهای گروهی- مثل چادر، فلاسک چای، کوآ- بر همین اساس تقسیم می شوند.
راهنما به همراه دو نفر دیگر برای تعیین محل کمپ جلوتر می روند. تا میخ اسلام را بکوبانند! گروه هم به صورت هماهنگ جای پای آن ها می گذارد و در محل کمپ که چند صد متری از مینی بوس ها فاصله دارد استقرار می یابد. مسئول کمپینگ -جواد رضایی- چیدمان چادرها را بر اساس شیب زمین تعیین می کند. زیراندازها پهن می شود. سرپرست یک بار دیگر قبل از علم شدن چادرها دستور گردهمایی می دهد و به سرعت گروه ها را اعلام می کند. بعد مسئولین برنامه را معرفی می کند:
مسئول فنی: نوید بیگی -کمک: احمد قاسمی
مسئول تجهیزات: میلاد تاج منش
مسئول کمپینگ: جواد رضایی
مسئول کمک های اولیه: المیرا حسن بیک
راهنما: کاظم برنا
بعد از سرپرست مسئول فنی توضیحات مفیدی را درباره نوع منطقه مسیری که پیش رو داریم و داستان مار می دهد.المیرا به بچه ها یادآوری می کند که جزوه هایی را که برای مراقبت از مارگزیدگی -قبل و بعد- تهیه کرده است را بخوانند. انصافا اطلاعات جالبی را جمع آوری کرده است.
ساعت 21 است که چادرها در مدت زمان کمی با کمک همه بچه ها برپا می شود و آتش مناسبی به همت دوستان جان می گیرد. آتش های محلی دیگری هم به همت همین دوستان سوزانده می شود. از برپایی رقص های برره ای تا تشکیل دنس کلاب های شبانه با مدیریت فنی مسئول کمپینگ و آن لیزر سبز رنگش و صد البته هنرنمایی همه حضار. خلاصه هرچه در چنته داشتیم بیرون ریختیم و هیچ کس خسیسی نکرد. حتی اردوان با آن دست آتل بسته اش که تا پای شکستن آن دست رفت اما بیخیال تکنو زدن نشد مبادا که دل لیلی های جمع بشکند.
شام پختیم. از ماکارانی تا سوسیس تخم مرغ و کلی غذاهای کنسروی. شبی بود. فاطمه هم برایمان آواز خواند و شبمان را ستاره باران کرد. بعد از شام یک جلسه معارفه داشتیم و سرپرست اعلام کرد که بیدار باش فردا ساعت 6 است.
....

چهار ِ سفر


صبح جمعه ساعت 6 صبح بیدار باش زدند. چادرها جمع شد. بساط صبحانه به پا شد و احمد بهراد یک لیوان چایی گرم به همه داد. روحش شاد.ساعت 8 و 15 دقیقه کوله به دوش به سمت دره حرکت کردیم . شیرین و ناصر هم همان ابتدا به جمعمان پیوستند. مسیر را با نظم خاصی آغاز به پیمودن کردیم. با غرش های با شکوه سرپرست هیچ کس جرات دست از پا خطا کردن نداشتن. نه آنکه از جلودار جلوتر برود، نه آنکه برای گرفتن عکسی بایستد و نه آنکه بند کفشی ببندد حتی! اما این رمه ی بازیگوش آنقدرها هم حرف گوش کن نبود و پیش می آمد که جفتک چارکشی بیاندازد. مثل آن اول که کل تیم کنار تابلوی اول دره ایستاد تا عکس یادگاری بگیرد که بعد یادش نرود جایی خوانده است: هرکجا باشیم زمین از آن ماست، در حفظ آن بکوشیم.


ساعت 10 قبل از رسیدن به استراحتگاه اول دو توقف با فاصله 5 دقیقه راه داشتیم . که یکی از آن ها در محل چشمه ای بود که بچه ها کوله ها را زمین گذاشتند و خوردنی هایشان را به بدن زدند و آبی نوشیدند.
ساعت 11:30 به ایستگاه اول :" حمام" رسیدیم. آن جا آب بازی کردیم، عکس های زیادی گرفتیم و به قول بچه ها دوش گرفتیم ، لیف زدیم، کیسه کشیدیم و خشککک!


از اینجا به بعد مسیر کم کم آن درگیری با آب شروع می شود. کفش ها آرام آرام خیس می شود و خودت را عادت می دهی که خیس شدن اجتناب ناپذیراست انگاری. توی همین فکر ها برای خودت می روی ؛ گاه تمشکی می خوری، عکسی می اندازی ؛ آوازی می خوانی و به این فکر می کنی از بعضی جریان های پر فشار چگونه جان سالم به در ببری و همین وقت هاست که خیس بازی ها شروع می شود. کم کم می شود فعالیت اصلی اعضای گروه. فعالیت اصلی که چه عرض کنم بهتر است بگویم "آبوخیسم" !


آنقدر در نقش آب پاشی شان فرو می روند که گاهی فراموش می کنند به دوربین تو آب نپاشند یا مثلا دفتر توی دستت را با همه نوشته هایش نابود نکنند. تو یاد می گیری که از آن ها گریزی نیست و خودت باید هوای خودت را داشته باشی. سعی می کنی از این به بعد یادداشت برنداری و مسیر را حفظ کنی و هرجا که در امان بودی دفترت را بگشایی به یادداشتی و دوربینت را به عکسی. و همین است که راه را برای تو دوست داشتنی تر می کنی. اینکه از راه انرژی بگیری از آب و علف و سنگ .

....

پنج ِ سفر

به اولین آبشار می رسیم. 6 متری ارتفاع دارد. به دستور سرپرست ایست می کنیم. در سمت راست آبشار میخ کوچکی کوبیده شده است که می شود کارگاه بست برای فرود . قبلا در محل این میخ نردبانی وجود داشته که حالا اثری از آن نیست. این قسمت به دلیل کمی آب در این فصل تا پایین خشک است .سمت چپ ،آب با فشار به داخل حوضچه ای که عمق آن 70 سانت است می ریزد. نوید و احمد قاسمی دست به کار می شوند. تعدادی از بچه ها را از این قسمت با طناب پایین می فرستند. شیرین و ناصر اصرار زیادی دارند برای پریدن از آّبشار.
من دو دل مانده ام بین فرود رفتن و پریدن. شوق عجیبی دارم برای پریدن. بالاخره تصمیمم را می گیرم می نشینم روی سنگ های بالای آبشار، دست هایم را ستون می کنم دو طرفم و سر می خورم. قطره ی آّبی می شوم میان قطره های دیگر و پرواز می کنم با آن ها و آواز شوق سر می دهم . فرو می ریزم. فرو ریختنی برای ساختنی از نو. سرم زیر آب می رود و آبشار با همان شدتش روی صورتم می ریزد. بیرون می آیم و می خندم و این پریدن زندگی دوباره ای است برایم.
محسن - ناصر- شیرین- فاطمه نورانی- نوید - احمد- هژیر- جواد ملکوتی و من کسانی هستیم که تا جایی که یادم می آید از آبشار پریدیم.

در ادامه مسیر یک آبشار کوتاه 2 متری دیگر هم هست که آن را همگی پریدیم. ساعت حدود 14 است که برای مدت کوتاهی فرمان توقف صادر می شود تا استراحت کوتاهی داشته باشیم. باز به راه می افتیم . هنوز خبری از ناهار نیست. هرچند با این انرژی فراوانی که از آب و آبشار گرفته ایم به گمانم کمتر کسی گرسنگی به یادش مانده باشد. در ادامه به سومین آبشار می رسیم. این آبشار که مسیری چند متری را قبل از فرو ریختن از میان دیواره های صخره ای دو طرفش طی می کند حدود 6 متر ارتفاع دارد. در سمت چپ این آبشار صخره بزرگی هست که رویش نردبانی نه چندان مطمئن نصب است. چند نفری نردبان را برای پایین رفتن انتخاب می کنند و چند نفر دیگر - از جمله خودم- کله شق بازیمان گل می کند و تصمیم داریم با آبشار به پایین برویم. این آبشار به دلیل آن مسیر دالان مانند ابتدایی اش هیجان خاصی دارد که بعضی هایی را که با نردبان به پایین رفته اند را به بالا می کشد تا پریدن از آن را تجربه کنند.
و اما آبشار و ما ادریک ما آبشار؟!

چه عکس هایی که این بچه ها از این پایین پریدنشان سفارش ندادند. چه شیطنت هایی که نکردند. مقاومت کردن و دوام آوردن زیر جریان آبشار توی حوضچه خودش تبدیل شده به یک رشته المپیکی و البته مدال آور.
ساعت 15:30 به محل آبشار چهارم رسیدیم. این آبشار که بلندترین آبشار توی مسیر بود به دلیل حوضچه بسیار کم عمقی که داشت امکان پریدن را گرفته بود. مسئول فنی و کمکش بچه ها را به آرامی از روی سنگ های کناری سر دادند تا به نردبانی که در میان راه نصب شده بود و تا حوضچه پایین ادامه داشت برسند. این میان یک گروه هم بود که با عجله از میان بچه های ما عبور کردند و سرعت را از گروه پر تعداد ما گرفتند.


ساعت 18 به کبوترخانه رسیدیم. کمپ شب دوم همین جا بر پا شد. قبل از ما دو کبوتر دیگر وارد آشیانه شده بودند و چادر زده بودند. به خاطر همین شلوغیِ لانه مجبور شدیم کمتر بق بقو کنیم! کنترل شده تر و منسجم تر !
طبق دستور مسئول کمپ چادرها زده شد. لباس ها عوض شد. بعضی از بچه ها لباس هایشان را شستند و بند رختی را که بچه ها زحمت نصبش را کشیده بودند پربار کردند. کم کم بچه ها دسته دسته جمع شدند و بساط آشپزی برپا شد. بگو بخند ها، پانتومیم بازی کردن ، شام های خوش مزه خوردن ، آواز خواندن و البته رقص نور هم از ماجراهای آن شب بود. آتش خوبی هم باز به همت احمد بهراد و چندتا از بچه های دیگر بر پا شد. چای خوبی هم خوردیم. آن شب ِ دره هوای گرمی داشتیم. پوش چادرهایمان را باز کردیم و بیرون کیسه خواب خوابیدیم. آن شب سرت را که بالا می گرفتی انگار مخمل سیاهی را می دیدی که رودخانه ای از ستاره بر تنش پاشیده اند. و این شاید زیباترین ستاره بارانی بود که توی عمرم دیده بودم.
بیدار باش ساعت 6 صبح بود. این فاصله را تا ساعت 8 و 5 دقیقه صبحانه مفصلی خوردیم. چادرها را جمع کردیم. لباس های دره نوردیمان را پوشیدیم و پا گذاشتیم در راه.

....

شش ِ سفر

ساعت 9:15 به محل دو آبی رسیدیم. جایی که دو رودخانه به هم می رسیدند و یکی می شدند. می گفتند یکی آّب گرمی دارد و یکی آب سرد. ما تفاوت دمایی چندانی احساس نکردیم میانشان. در این محل چه جنایاتی که به وقوع نپیوست از آب پاشیدن های ساده تا زیر آب کردن سر دوستان به زور! چه آدم هایی که کت بسته شش نفری دست و پایشان گرفته نشد و کشان کشان تا وسط رودخانه برده نشد و در آب ول نشدند. بدبختی به یک خیس کردن هم رضا نمی دادند. تا سر آن بابا را زیر آب یکی دو دقیقه ای نگه نمی داشتند ول کنش نبودند. هرچه طرف بیشتر مقاومت نشان می داد روزگارش سیاه تر بود. این وسط از همه جالب تر شنا سگی دوستانی بود که خودشان را به دست جریان آب می سپردند تا آب ببردشان. چه لب ها که به خنده وا نشد. چه عربده های "خشکههههه خشکهههههه" ای که سر داده نشد.

ساعت 10:40 فرمان حرکت صادر شد. از اینجا به بعد اندکی گروه دو دسته شد. گروهی بود که بعدها خبر حال و حول و بپر بپرشان حسابی حسودیمان را برانگیخت و ما که جلوتر بودیم و دلتنگی عمیقی گرفته بودمان.


گروه خوشحال

گروه ما

ساعت 13:45 به آن خانه روستایی محیط بان رسیدیم. آن جا بود که من یک بار دیگر عاشق شدم. آن خانه ساده با آن تابی که برای علیرضای کوچک آویخته بودند و آن پله هایی که تا آسمان می رفت و آن پرده سفیدی که با باد می رقصید و آن فرش خوش نقشی که در سایه خوابیده بود انگار. و من فهمیدم خوشبختی دور نیست.


برای دانستن همیشه سفر لازم نیست. می شود توی آن خانه بنشینی و صاحب آرام ترین قلب دنیا باشی ،یا لبخندت قشنگ ترین لبخند دنیا باشد . و نگاهت غزلی باشد که شاعران نسروده اند.
دوغ خوردیم و دلستر و روی فرش بی آلایششان نشستیم و مهمان لبخندهای مهربانشان بودیم. از آنجا تا پای مینی بوس ها نیم ساعتی بیشتر نبود. ساعت 14:10 به انتهای مسیر رسیدیم. همان جا که مینی بوس ها و راننده هایشان انتظارمان را می کشیدند.
میان زمین های کشاورزی چند درخت بودند که سخاوتمندانه سایه هایشان را به تو می بخشیدند و زلالی آبی که روان بود و تو را یاد گردش های روزهای کودکی ات می انداخت. 2 ساعتی را همان جا گذراندیم به استراحت و شستن کفش ها و عوض کردن لباس ها و ناهار خوردن و صد البته هندوانه خوردنی که چسبید سرخی و شیرینی اش.

این عکس را به خاطر هندوانه اینجای متن گذاشتم

همین جا بود که ناصر و شیرین از ما جدا شدند و پا در راهی گذاشتند که انتظارشان را می کشید. خداحافظی ام با شیرین طبق رسمی که خودش میانمان به جا گذاشته بود انجام شد! و این گونه بود که شیرین ِ تر را بوسیدم و او رفت.


ساعت 16 سوار بر مینی بوس ها شدیم و به سمت کلات به راه افتادیم. تنها توقف میان راهی مان در شهر درگز بود . در آنجا کل مینی بوس ها به داخل یک سوپر ماکت ریخت و صاحب مغازه که خوشحالی و حیرت و نگرانی اش در هم آمیخته بود با چشم هایی که قدرت رصدشان را بالا برده بود انگاری، به درخواست های بچه ها سر وسامان می داد. هژیر همان جا همه را به مناسبت تولدش بستنی مهمان کرد و ما که یادمان رفته بود شهر روزه دار است بستنی به دست میان نگاه های متعجب و گذرای عابران بستنی هایمان را لیس می زدیم که سرپرست یادمان انداخت هنوز رمضان است! بستنی ها را غلاف کردیم و رفتیم داخل مغازه تا بقیه دلمان را همان جا از عزا در آوریم.

ساعت 20:30 وارد شهر کلات شدیم. قصد داشتیم کمپ را در محل قصر خورشید بزنیم اما وقتی با تعطیلی آنجا مواجه شدیم به تنها پارک شهر که جای کمپ زدن داشت بازگشتیم. به دلیل شلوغی و تردد فراوان ماشین های گشت سعی کردیم کوله ها را از مینی بوس ها در نیاوریم. تنها وسایل مورد نیاز و چادرها را برداشتیم و در گروه های 2-3 نفره با رعایت تفکیک دختر-پسر به محل کمپ رفتیم. برای رستوران رفتن و در رستوران نشستن هم بچه ها این اصل را رعایت کردند. بیشتر بچه ها برای شام به رستوران رفتند . تعداد کمتری-که البته کیفیت همیشه مهمتر از کمیت است- از جمله سرپرست؛ همسرپرست ؛ مسئول فنی و خود من جز آنها بودیم شام را مهمان سفره خودمان بودیم. آن شام یکی از بهترین شام هایی بود توی برنامه ها خورده بودم. مخصوصا با هنرنمایی نوید و همسرپرست عزیز.
آن شب هم یکی از شب های گرم بود. به چادرها پوش نزدیم. خیلی ها هم بدون کیسه خواب خوابیدند.سرپرست بیدار باش را 7:30 اعلام کرد.قبل از خواب چایی خوبی خوردیم. بعد از چای نشسته بودیم به قصد7 خبیث بازی کردن که سرپرست قدرتمندانه از چادرش بیرون زد و همه مان را کیش کرد. ما هم که البته فرمان نبران ِ خوبی هستیم ، یک وجبی جایمان را تغییر دادیم و تا نزدیکی های 2 نیمه شب نشستیم به فال گرفتن و مسیر بازی کردنمان با توجه به جادوی کلام فالگیر ِ محترم به کلی منحرف شد. جمع آن شب ترکیبی بود از 5دختر و 1 پسر. فاطمه ، المیرا، الهه، ماهرو، بهار و من. آخ اگر بدانید چه کرد این اردوان با ما! به گمانم به اندازه همه ی خنده هایی که در کل زندگی ام کرده بودم آن شب را یک نفس خندیدم. و چون مجبور بودیم مراقب صدای خنده هایمان باشیم- به دلیل محل کمپ که در شهر بود و البته مراعات دوستانی که در چادر ها خواب بودند- بی صدا می خندیدیم و چشمانمان پر از اشک می شد و نفسمان می گرفت و دل درد می گرفتیم.


مهر اردوان عجیب افتاده بود بر المیرا. المیرا فحش می داد. اردوان می گفت: "می دونید بچه ها؛ شما هر 5 تا تون برام عزیزید؛ مثل 5 تا انگشتای دستم. مثلا من نمی دونستم همین شست دست چقدر مهمه، اگه نباشه نمی شه باهاش آب رو مشت کرد یا مثلا قاشق گرفت تو دست. نمی خوام ناراحت بشید ولی خب چه کنم که تقدیر المیرا رو برام انتخاب کرده". وقت خواب به المیرا می گفت: "من همین جا کنار در چادرت می شینم نمی ذارم پشه از جلوش رد شه".
اردوان می گفت و ما ریسه می رفتیم و تو چه می دانی که ریسه رفتن چیست توی آن شرایط. رفته بودیم توی چادرمان. همه جا ساکت بود. که ناگهان با خنده های من و بهار و ماهرو شکسته شد. شیرین کاری های اردوان و عکس العمل های المیرا ولمان نمی کرد. تا نزدیکی های 3 می خندیدیم . انگاری سیرمانی نداشت خنده هایمان. رفته رفته خوابمان گرفت و ساعت 6:30 صبح بود که به دستور سرپرست زودتر از زمان اعلام شده بیدار شدیم تا خودمان را توی شهری که آفتاب بر آن پهن شده بود جمع و جور کنیم. همان وقت ها بود که فهمیدیم عید اعلام شده است. بچه ها به همدیگر عید را تبریک می گفتند.

...

هفت ِ سفر

ساعت 7:48سوار بر مینی بوس ها شدیم و به سمت قصر خورشید حرکت کردیم .3 دقیقه بعد به درهای بسته قصر رسیدیم.نگهبان گفت که ساعت بازگشایی 8 صبح است و چون محل قصر رو به روی کلانتری شهر بود آنجا را به قصد بند نادری ترک کردیم تا هم زمان کمتری را از دست داده باشیم و هم امنیتمان را حفظ کرده باشیم.
ساعت 8:45 به بند نادری رسیدیم. سد بلندی که به دستور نادرشاه افشار ساخته شده و به نام وی ماندگار شده است. آنجا به واسطه زاویه تابش خورشید و سایه هایی که دیواره بند و ما که بر آن ایستاده بودیم می ساخت ، نام پر شکوه گروه "طلوع" را با همکاری دوستان نقش دادیم و عکسی به یادگار گرفتیم.

 


بعد از 15 دقیقه توقف به قصر خورشید باز گشتیم. از ساعت 9:30 دقیقه تا 10:30 دقیقه را توی قصر به عکاسی و صبحانه خوردن و تماشای موزه گذراندیم.
و البته هندوانه که جز جدایی ناپذیر گروهمان شده بود.

 


بعد از آن عازم آبشار قره سو واقع در روستای قره سو شدیم. ساعت 11:15 دقیقه بود که به ابتدای روستای قره سو رسیدیم. در ابتدا قرار بر آن شد تا مسیر را یک ساعته برویم و برگردیم . به همین خاطر تصمیم گرفتیم هیچ غذا یا خوراکی با خودمان نبریم. شاید ناشناخته بودن مسیر باعث شد تشنگی کمی اذیتمان کند. مسیر آبشار به دلیل نردبان هایی که داشت و حجم زیاد گردشگر و توقفی که پای هر نردبان به دلیل ترافیک جمعیت ایجاد می شد ،طولانی تر از آن چیزی بود که تخمین زده می شد. و همین زمانبر شدن پیمایش و عدم وجود آب آشامیدنی در مسیر ؛ تشنگی را بیشتر به رخ می کشید. آبشار قره سو آبشاری است با ریزش های پلکانی که در بین دیواره های صخره ای ِ بلندی محصور شده است. و البته به نظر می رسد به دلیل خصوصیات منطقه هیچ مسیر پیمایش دیگری جز همان نردبان های کار شده در طول مسیر ؛ راهی برای رسیدن به بالای آبشار نباشد. 13 نردبان در مسیر کار شده است که مجموعا 186 پله دارد. 2 نردبان بلند، 3 نردبان متوسط و 8 نردبان کوتاه.


نردبان های کوتاه بین 4 تا 11 پله، متوسط ها بین 14 تا 19 پله و نردبان های بلند بین 30 تا 48 پله دارند. مسیر با نردبان کوتاهی شروع می شود که 4 پله دارد. انگار که این را برای دست گرمی گذاشته باشند و تو که تا انتهای مسیر را نرفته ای با خودت فکر می کنی این نردبان ها را نمی گذاشتند هم طوری نمی شد. توی همین فکر ها هستی که اولین نردبان متوسط با 18 پله خودنمایی می کند. موقع بالا رفتن از آن کمی ریزش آب تو را خیس می کند. بعضی از بچه ها زیر همین آبشار پشت پله ها می روند و عکس می گیرند.

 

مردمی که از نردبان ها می گذرند بعضی وقت ها از هیجانی که دارند فریاد می کشند و صدایشان میان دیواره ها می پیچد و تو هر جای این مسیر که باشی این غریو های شادی را می شنوی. به نردبان متوسط بعدی که می رسی 14 پله دارد. و بالای پله ها یک سکوی ِ توری ِ فلزی است که یک جورهایی نامطمئن به نظر می آید. مخصوصا وقتی ترافیک جمعیت به اوج خودش می رسد و امان از وقتی که این جماعت یک جورهایی زبان نفهم هم باشند و برای بالا و پایین رفتن هول بزنند. در ادامه مسیر دو نردبان کوتاه هر کدام با 10 پله را باید پیمود. مسیر آبشار به دلیل آلودگی ِ آب و شلوغی راه آن لذتی را باید به عمق جانت بنشیند را از تو می گیرد. و تو انگار میان هیجان بالا و پایین رفتن از نردبان ها و یا تماشای دیواره های صخره ای به دلخستگی ِ کوچکی دچار می شوی. اما این حالت زیاد دوام نمی آورد وقتی به اولین نردبان بلند مسیر می رسی.

این نردبان 30 پله دارد که میان گرد ِ کوچکی دو قسمت بالایی و پایینی آن را به هم وصل می کند. نردبان های بلند و متوسط همگی دو بانده هستند. یکی برای رفت و یکی برای برگشت. که البته به دلیل ترافیک سنگین در یک سمت و عدم وجود پلیس راهنمایی رانندگی از طرف مقابل به یکی از این باندها تجاوز می شود و هر دو باند در خدمت یکی از دو گروه بالا رونده یا پایین رونده قرار می گیرد. گذشتن از نردبان بلند به دلیل حالت کاملا عمودی نردبان - 90 درجه تمام- هیجان مخصوص به خودش را دارد.
از این جا به بعد مسیر تا دومین نردبان بلند 6 نردبان وجود دارد. 5 تای اولی کوتاه و به ترتیب 11 پله، 4 پله، 6 پله، 4 پله و 8 پله ای؛ و یک نردبان متوسط 19 پله ای.دومین نردبان بلند و البته بلندترین و آخرین نردبان ِمسیر 48 پله ای است و بعد از آن چند متری که می روی دل ِ صخره ها باز می شود به وسعتی آفتاب به سر.

انگاری که میان قطار ِ واژه ها ابرو باز کرده باشند و هیچ چیز هم تویش ننوشته باشند. ورودی همین سر سرا چشمه ای کوچک هست که می شود از آب آن نوشید. و هستند سوسمارها و مارهایی که برایت از دور دست تکان بدهند. به اینجای مسیر که می رسی گمان می کنی مسیر آبشار به انتها رسیده باشد. جز چند دیواره صخره ای که در انتهای این پهنا به چشم می خورند بلندی دیگری خودنمایی نمی کند. همان دیواره ها مسئول کمپینگ را بر آن می دارد که به دستور سرپرست برای شناسایی منطقه از تیم فاصله بگیرد و بعد از مدت کوتاهی دستش را به اشاره چراغ سبز به اهتزاز در می آورد. تیم راهی قسمت انتهایی مسیر می شود. مسیر کوتاه مارپیچی میان دیواره ها هست که به وسعت دیگری ختم می شود. ساعت14 آخرین عکس گروهیمان را می گیریم دکمه بازگشت را می فشاریم.

مسیر بازگشت یک ساعت و 35 دقیقه به طول می انجامد و ما ساعت 15:35 به روستا می رسیم. نوستالژی عجیب اولین مغازه روستا با آن نوشابه های شیشه ای ِ کوکاکولا و کانادا درای که خاطرات دهه 60 را توی آدم زنده می کند ماندگار می شود در ذهنمان. ساعت 16 سوار بر مینی بوس ها با قره سو خداحافظی می کنیم و راهی مشهد می شویم.
در راه توقفی میان جاده ای داریم که در آن شور و هیجان خاصی جریان می یابد. همه از مینی بوس ها پیاده می شوند و یک صدا راهنما را دعوت به رقص می کنند.
راهنما هم روی بچه ها را زمین نمی اندازد و با دالانی که بچه ها با دست هایشان برای او می سازند به رقص می آید. این رقص ِ راهنما می شود نیروی محرکه محسن و میلاد تا هر چه را که در طول راه از استاد ارشد این فن الهه اسعدی یاد گرفته اند را به نمایش بگذارند و روی هم مینی بوسی هایشان را سفید کنند. پسرهای مینی بوس ما هم که دریغ از نیم ریشتر جنبش! به همین خاطر بود که اول گزارش نوشتم به صورت نامساوی در مینی بوس ها تقسیم شدیم. لا مذهب ها راننده شان هم خوب قر می داد . ما را باش که گول ال سی دی ِ مینی بوس ِ قرمز را خوردیم و ندانستیم شرف المکان ِ بالمکین!

...

هشت ِ سفر

ساعت 18:15 دقیقه به ورودی شهر رسیدیم. ساعت 19 در محل ترمینال بودیم. همان جا بود که کاظم برنا راهنمای خوبمان و همسر مهربانش از ما جدا شدند و ما ماندیم یک ایستگاه و ناگهان هایی که چقدر زود دیر می شوند.
توی ایستگاه گوشه ای جمع شدیم . بچه ها لباس عوض کردند نماز خواندند.
و بعد هم به رسم همه ی برنامه ها جلسه انتقاد پیشنهاد برگزار شد.جلسه از اذان مغرب تا 20:45 به طول انجامید. نظرات خوبی رد و بدل شد و نکته ای که جمع بر آن متفق القول بود توانمندی بالای سرپرست در اداره برنامه و هرچه بهتر برگزار شدن آن بود. و اینکه این برنامه یکی از کم نظیرترین برنامه های موفق گروه بود. که بی شک این موفقیت مرهون تلاش های فراوان سرپرست و تیم اجرایی ِ او بود. باامیر فراهانی که بلیطش نیم ساعتی با ما اختلاف داشت خداحافظی کردیم و از او جدا شدیم. ساعت 21:10 سوار بر قطار ،مشهد را به سمت تهران ترک کرد. قطار ِ این بار جز گم شدن آن یک دانه بلیطی که بعدا معلوم شد دست جواد رضایی بوده و اصلا گم نشده بوده و بازداشت موقت احمد بهراد در آشپزخانه قطار به همین علت و فال های فالگیر مخصوص دربار "فالگوم" (بر وزن یانگوم) و ارتقا رتبه امیر محمد خان به درجه "تی بگ الدوله" و طولانی ترین خوابی که داشتیم داستان دیگری نداشت. گمانم حوالی ساعت 10 بود که به تهران رسیدیم.
توی راه آهن بارهای گروهی تحویل داده شد و بعد خداحافظی ها بود و در آغوش کشیدن ها.

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود …

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

در انتظار تو

کنار این قطارِ رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاهِ رفته

تکیه داده ام !

...

صفر ِ دوستی


تو هم سفرنامه ات را ورق بزن. شاید تو توی سفرنامه ات کرایه کردن چادر را برای رفتن به حرم نوشته باشی یا مثلا داستان دست آش و لاش هندوانه خور میلاد را آن صبح مرداد ماه توی قطار تهران-مشهد با آن چشم های بیرون زده سر مهماندار وقتی مانده بود که بتادین را چه طور روی زخم خالی کند و یا بعدترش آن 3 تا بخیه ای را که خورد. شاید نوشته باشی و یا حتی دیده باشی المیرا را که با آن دست درد شدیدی که داشت حتی یک بار هم نشد که از تقاضای من و تو برای دادن یک قرص سرماخوردگی به سادگی بگذرد و یا مثلا خودش را به نشنیدن بزند. حتی اگر کوله اش زیر کوله های دیگر گیر کرده بود زمین و زمان را به هم می دوخت تا آن را به تو بدهد. این مهربانی ها ساختگی نیست و تو شاید او را در لباس پرستاری ندیده باشی اما حتما او را این گونه احساس کرده ای.

تو هم سفرنامه ات را ورق بزن.
شاید توی سفرنامه ات یک چیز هایی هم جا افتاده باشد .مثل مصدومیت دکتر تیم که آخر راه دره را تنهایی آمد. مثل نگرانی چشمان همسفری که از ارتفاع می ترسید و تو سرمست هیجان پریدن بودی از آبشار و یا چشمان سرپرست را که به سنگینی مسئولیت می چرخید. و یا مثلا عینک محسن را که در آب افتاد و دوستانی را که کمک کردند تا آن را به چشمان ِ دوربین به دست گروه؛ که توی سخت ترین شرایط هم مهربانانه دریچه نگاهش را به رویمان می گشاید بازگردانند.


 
سفرنامه ات را ورق بزن
شاید از کنار کسی گذشته باشی و دیده باشی یا ندیده باشی تنهایی اش را ؛ دلتنگی اش را؛ چشمان خیسش را. گذشته باشی به لبخندی صمیمی، به پرسشی گرم و یا سکوتی سرد حتی و تلخی آزاردهنده ای حتی تر!
تو هم سفرنامه ات را ورق بزن، که هر روزی که می گذرد سفری است از درون، که باید به یاد آورد ، به خاطر سپرد و گاه از یاد برد. ورق بزن تا در این مرور اگر نگاهی منتظر توست و یا دستی در آرزوی توست به اجابتش بایستی پیش از آنکه دیر شده باشی و دور.

.............
پ.ن: از همه دوستانی که در نوشتن این سفرنامه کمکم کردند نهایت سپاس رو دارم. دوستان خوبم:
نوید بیگی، الهه اسعدی و راهنمای خوبمون آقای کاظم برنا





نظرات() 


Cialis generic
دوشنبه 7 خرداد 1397 03:05 ب.ظ

Fine facts. Thank you!
cialis qualitat acheter cialis kamagra cialis professional yohimbe cialis for sale south africa generic cialis pro cialis 5 mg para diabeticos tesco price cialis legalidad de comprar cialis calis acheter du cialis a geneve
Buy generic cialis
پنجشنبه 20 اردیبهشت 1397 07:29 ب.ظ

Truly all kinds of useful tips!
il cialis quanto costa we choice cialis pfizer india we recommend cialis info generic cialis at walmart cialis patentablauf in deutschland cialis kaufen wo cialis generico online cialis sicuro in linea venta cialis en espaa cialis patentablauf in deutschland
choc
جمعه 14 اردیبهشت 1397 09:49 ب.ظ
Howdy I am so thrilled I found your blog page, I really found you by mistake, while I was browsing on Bing for something else, Regardless I
am here now and would just like to say many thanks
for a incredible post and a all round enjoyable blog (I
also love the theme/design), I don’t have time to browse it all at the minute but
I have bookmarked it and also added in your RSS feeds,
so when I have time I will be back to read a great deal more, Please do keep up the excellent
jo.
Buy viagra online
پنجشنبه 6 اردیبهشت 1397 02:41 ق.ظ

You expressed it well!
viagra buy online pharmacy usa viagra viagra pharmacy viagra viagra for cheap prices buy viagra from canada where to get viagra prescription viagra tablets online where can i buy real viagra online buy viagra cheapest price buy viagra online safely
Generic cialis
جمعه 3 فروردین 1397 05:32 ق.ظ

Nicely expressed truly! .
cialis great britain cialis daily dose generic cialis professional yohimbe cialis dose 30mg acquisto online cialis cialis rezeptfrei sterreich cialis 20 mg cost only here cialis pills cialis great britain generic cialis in vietnam
Nintendo giveaway
جمعه 24 آذر 1396 05:08 ب.ظ
سلام! آیا شما فکر می کنید اگر من وبلاگ خود را با گروه توییتر خود به اشتراک بگذارم؟
بسیاری از افرادی هستند که فکر می کنند واقعا از محتوای شما لذت می برند.
لطفا مرا در جریان قرار بدهید. متشکرم
ask a psychic question
چهارشنبه 10 آبان 1396 09:34 ب.ظ
وای که عجیب بود من فقط یک نظر بسیار طولانی نوشتم اما پس از کلیک روی ارسال نظر من نمایش داده نشد.
Grrrr... خوب من این همه چیز را دوباره نوشتن نمی کنم. به هر حال، فقط میخواستم بگم وبلاگ بسیار خوبیه!
How do you stretch your Achilles?
شنبه 1 مهر 1396 04:21 ب.ظ
I really like your blog.. very nice colors & theme. Did
you make this website yourself or did you hire someone to do
it for you? Plz respond as I'm looking to construct my own blog and would like to find out where u
got this from. kudos
Can you grow taller with exercise?
شنبه 18 شهریور 1396 06:37 ب.ظ
I used to be recommended this blog by my cousin. I am now not sure whether or not this post is written through him as
nobody else realize such designated about my trouble.
You're amazing! Thanks!
What causes painful Achilles tendon?
پنجشنبه 16 شهریور 1396 11:13 ق.ظ
I every time used to read article in news papers but now as I am a user
of internet so from now I am using net for posts, thanks to web.
How can you heal an Achilles tendonitis fast?
یکشنبه 15 مرداد 1396 06:51 ب.ظ
I know this if off topic but I'm looking into starting my
own blog and was wondering what all is required to get set up?

I'm assuming having a blog like yours would cost a pretty penny?
I'm not very internet savvy so I'm not 100% positive. Any tips or advice would be greatly appreciated.
Many thanks
Foot Problems
شنبه 7 مرداد 1396 11:09 ب.ظ
I couldn't resist commenting. Exceptionally well written!
Roseanne
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 06:31 ب.ظ
Hello! Someone in my Facebook group shared this website with us so I came to take a look.
I'm definitely loving the information. I'm book-marking and
will be tweeting this to my followers! Excellent blog and fantastic design.
Donnell
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 09:58 ق.ظ
Hurrah! After all I got a blog from where I know how to in fact take helpful information regarding my study and knowledge.
BHW
چهارشنبه 30 فروردین 1396 04:07 ق.ظ
Please let me know if you're looking for a author for your weblog.
You have some really great posts and I feel I would be a good asset.
If you ever want to take some of the load off, I'd really like to write
some content for your blog in exchange for a link back to
mine. Please blast me an e-mail if interested.
Cheers!
BHW
دوشنبه 28 فروردین 1396 10:48 ق.ظ
For most up-to-date information you have to pay a quick visit the web and on web I
found this site as a best site for hottest
updates.
احمد بهراد
جمعه 14 مهر 1391 11:17 ب.ظ
داش حسن، مهم نیست کسی باور کنه که من فوق العاده ام، مهم اینه که من و تو می دونیم که ما فوق العاده ایم.
Robert H Lee
شنبه 8 مهر 1391 11:15 ب.ظ
در ضمن این احمد بهراد پسر خوبیه!
باور کنین!
تو رو خدا باور کنین!
Robert H Lee
شنبه 8 مهر 1391 11:14 ب.ظ
آقا عکساتون خییییلی قشنگ!
مثلا قرار بود منم تو این برنامه باشم!
حیف شد!
نتونستم!
از قرار معلوم خیلی بهتون خوش گذشته!
Perfect!
جواد م
دوشنبه 20 شهریور 1391 02:39 ب.ظ
محسن میذاشتی 2 هفته ی بعد به کامنت گل اندام عکس العمل نشون میدادی!
محسن
دوشنبه 20 شهریور 1391 11:40 ق.ظ
آفرین الی،برنامه چیه؟
الی
چهارشنبه 15 شهریور 1391 07:40 ق.ظ
دوستان فعلا 5شنبه جمعه هفته دیگ رو خالی کنید شاید برنامه باشه تا بعد:)
جواد م
سه شنبه 14 شهریور 1391 07:24 ق.ظ
آفرین بر تو!
واقعا حیرت کردم از این همه هوش و استعداد!!!!!!!

احسنت!!
احسنت!!
محسن
دوشنبه 13 شهریور 1391 07:13 ب.ظ
سلطان نظرخواهی برای حفظ ظاهر دموکراتیک حکومته،من دنبال چوشه چشم شما هستم :)
جواد م
دوشنبه 13 شهریور 1391 08:39 ق.ظ
محسن جان برادر، آدم اینجوری نظرخواهی میکنه؟
پسر برنامتو بزار اونایی که میخوان بیان ثبت نام می کنن!
تاحالا در تاریخ سابقه نداشته برنامه به حد نصاب نرسه!
الی
یکشنبه 12 شهریور 1391 08:24 ب.ظ
آقا ینی ما 3 تا 5 مرخصیو بگیریم؟؟؟دیگه وقت ندداریم واسه درخواست مرخصییییی چیکار کنیم سرپرسته کرمون؟؟؟:)))))))))))
ماه
یکشنبه 12 شهریور 1391 07:29 ب.ظ
آقا منو بهار هم هستیم کرمان رو شدیم 6تا :)
محسن
یکشنبه 12 شهریور 1391 03:56 ب.ظ
آقا استقبال خوب نیستا،دس بجنبونین...
راستی زینب،اون ایمیل به دستم نرسید،یه بار دیگه اگه میشه میلش کن.
احمد به
شنبه 11 شهریور 1391 07:09 ب.ظ
خیلی عالی بود
دست همه درد نکنه
جواذ شما 12 و 13 آبان نمی تونی بری، زیاد واسه اون تاریخ برنامه ریزی نکن،
اندکی تامل کن، یادت میاد.
پاسخ زینب ک : ممنون از لطفت
فاطمه احمدی
شنبه 11 شهریور 1391 06:44 ب.ظ
خیلی قشنگ بود عزیزم واقعا دستت درد نکنه قلمتو دوست داشتم
پاسخ زینب ک : مرسی عزیزم. حتما تو خوب خوندی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox