تبلیغات
گروه کوهنوردی طلوع - سرزمینی به وسعت لبخند-بوشهر3
 

سرزمینی به وسعت لبخند-بوشهر3

نوشته شده توسط :زینب ک
سه شنبه 15 اسفند 1391-01:44 ق.ظ

دو روز از ایمیلی که برای آقای زارعی فرستاده بودم گذشت. خبری نشد. چشم هایم درد می کردند و نمی گذاشتند آن طور که باید و شاید دل به مانیتور بدهم. کار را تعطیل کردم. سه روز مرخصی استعلاجی گرفتم با مهر و امضای خودم. شب روز سوم طاقت نیاوردم. دلشوقه ی عجیبی من را پای کامپیوتر کشاند. چک کردن ایمیل ها همان و جواب نامه ی آقای زارعی عزیز همان. دو شماره تلفن برایم فرستاده بودند که می گفت :" من هستم" ...

ساعت حدود 8-9 شب بود که با نوید تماس گرفتم. از قبل قرار بود اگر توانستیم با دوستان بوشهری ارتباط گیری کنیم نوید با آنها تلفنی حرف بزند. برای این کار هم دلایلی داشتیم. آن شب نوید مهمان های عزیزی داشت و حسابی دلش پیش مهمانهایش بود. حق هم داشت. خیلی صحبت نکردیم. همینقدر که گفت:" عجله نکن؛دیر نمی شود. حالا یکی از ماها با ایشان حرف می زنیم..."

اما برای من که ده روزی بود انتظار این لحظه را می کشیدم این جواب دلخوشم نمی کرد. می دانستم باید صبور باشم. می دانستم که باید این امکان را بدهم که آقای زارعی شاید نتوانند خیلی همراهیمان کنند. اینکه باید خودم را آماده کنم تا ایمیل های دیگری به آدم های دیگر بدهم و خیلی از می دانستم های دیگر اما آن شب ، آن لحظه برای من لحظه مهمی بود. می خواستم با کسی آن را جشن بگیرم. توی افکار خودم تاب می خوردم که ویبره موبایلم من را به خود آورد. روی صفحه اسم مجبد بود. مثل یک شوالیه که از نبرد ظفرمندانه اش چندان راضی به نظر نمی رسد با حالتی کش دار تلفن را جواب دادم ؛ کمی سلام و احوال پرسی های متداول که همگی بر غریب الاحوالی من دلالت می کرد. مجید علت را پرسید و من که انگار منتظر پرسیدن اون بودم تمام ماجراهای این مدت را برایش تعریف کردم. وقتی حرفهایم تمام شد برای چند لحظه هر دو در سکوتی تعلیقی فرو رفتیم، که او با این جمله سکوت را شکست: "اجازه می دهید من با آقای زارعی تماس بگیرم؟"

انتظار شنیدن هر حرفی را داشتم جز این. و خدا می داند که آن لحظه انگار که بزرگترین جایزه روی زمین را به  من داده باشند همان قدر خوشحال و راضی بودم. و البته پر واضح است که این پیشنهاد سخاوتمندانه را نمی شد رد کرد. و یا لا اقل من آدم رد کردنش نبودم.

از اینجا به بعد داستان را خیلی طول و تفصیل نمی دهم. مجید خیلی زحمت کشید . و این را همه بچه هایی که آمده بودند فهمیدند. با آقای زارعی تماس گرفت. تمام اظلاعاتی را که به او سپرده بودم از ایشان گرفت. چند شبی را با هم تلفنی صحبت می کردیم و همه چیز را چندباره مرور می کردیم.

دیگر خیالمان آنقدر ها ناراحت نبود. می دانستیم مبدا و مقصدمان کجاست. از مکان هایی که قصد بازدید داشتیم و فواصلشان نسبتا مطمئن بودیم، اما دو مطلب بود که به شدت برایمان اهمیت داشت، یکی مجور کمپینگ در منطقه و دیگری وسیله نقلیه ای که می خواستیم در اختیار داشته باشیم. نگرانی من کمی بیشتر بود. مجید معتقد بود با توجه به اینکه بچه ها همگی اهل سفر هستند و برنامه را خوب می فهمند قاعدتا انعطاف پذیری بالایی دارند، با این فرض حتی اگر در باب وسیله نقلیه هم به مشکل برخورد کنیم می توانیم از پس آن برآییم. من اما طبق تجربیاتی که داشتم می دانستم راه طولانی و تعداد روزهای زیاد به تنهایی کافی هستند تا هر آدم خوش گذران و خوش مشربی را از پای در آورند، پس باید سنجیده تر عمل کنیم و تمام تلاشمان را برای خوب تر بودن برنامه می کردیم. همین صحبت ها باعث شد تا مجید دست به کاری زند کارستان.

یکی از همین شب هایی که با هم تلفنی صحبت می کردیم گفت فردا شب راهی یاسوج است برای ادامه پروژه خط لوله گاز. یکباره انگار آب سرد رویم خالی کرده باشند. می دانستم منطقه ای که می رود چند سال نوری از آنتن دهی فاصله دارد و همین یعنی یک توقف بزرگ در برنامه ریزی ها. سعی می کردم ناراحتی خودم را محکم بچسبم تا از این سیمواره های نامرئی عبور نکنند و به گوش او نرسند. داشتم زیر تل غم و غصه هایم خاک می شدم که گفت با آقای زارعی صحبت کرده و قرار گذاشته که به دیدنش برود.بعد خندید و سکوت کرد. من کاملا بهت زده شده بودم. مثل فنری که از جا در برود لحنم تغییر کرد و با صدایی که میان غم و شادی خش دار می شود پرسیدم :"بوشهر؟ می خواهی بروی بوشهر؟" و مجید با همان آرامش مخصوص به خودش گفت:" بله خانوم"

و این تصمیم پشتیبان برنامه بود برای آغاز یک سفر شناسایی با همه مخاطراتش.





نظرات() 


How much can you grow from stretching?
دوشنبه 27 شهریور 1396 10:06 ق.ظ
Hello there! Do you use Twitter? I'd like to follow you if that would be ok.
I'm undoubtedly enjoying your blog and look forward to new posts.
foot issues
شنبه 18 شهریور 1396 03:32 ق.ظ
What's up, I read your new stuff on a regular
basis. Your humoristic style is awesome, keep it up!
katiacoenen.hatenablog.com
سه شنبه 10 مرداد 1396 08:19 ق.ظ
Great blog here! Also your website loads up very fast!
What host are you using? Can I get your affiliate link to your host?
I wish my web site loaded up as quickly as yours lol
How do you get rid of Achilles tendonitis?
جمعه 23 تیر 1396 07:56 ب.ظ
Hello there, I found your website by means of Google whilst
searching for a related subject, your site got here up, it
seems good. I have bookmarked it in my google bookmarks.


Hello there, just become alert to your blog thru Google,
and found that it is truly informative. I'm gonna be careful for brussels.

I'll appreciate if you proceed this in future. Lots of
people shall be benefited out of your writing. Cheers!
manicure
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 10:38 ب.ظ
It's hard to come by educated people on this subject,
however, you sound like you know what you're talking about!

Thanks
BHW
شنبه 2 اردیبهشت 1396 06:36 ق.ظ
all the time i used to read smaller content which also clear their motive, and that is also happening with this piece of writing which I am reading
here.
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 05:04 ق.ظ
Hello! This is my first visit to your blog!
We are a group of volunteers and starting a new project in a community in the same niche.
Your blog provided us beneficial information to work on. You have done a wonderful job!
محسن
جمعه 30 فروردین 1392 02:34 ب.ظ
چشمون خشک شد،سفر نمیخواد شروع بشه،ادامه گزارش برنامه میخوایم
جلال
یکشنبه 11 فروردین 1392 08:41 ب.ظ
سلام سال خوبی داشته باشین شماره ی اقا مجید می خواستم09170167425
الی
چهارشنبه 16 اسفند 1391 12:00 ب.ظ
بوشهر؟
اما هوا کوله (با فتحه)
لوله آب دمیجه(با فتحه)
نوید
سه شنبه 15 اسفند 1391 09:14 ب.ظ
می خوای بری بوشهر
بله
بگو ها
بله
امیر :)
سه شنبه 15 اسفند 1391 08:29 ب.ظ
فکر نمی کردم اینقدر هیجان انگیز بشه :)
الان خیلی پشیمونم نیومدم ولی حتما قسمت نبوده دیگه :)
محسن
سه شنبه 15 اسفند 1391 05:06 ب.ظ
مجید د گریت،هیپ هیپ...
یه دوست
سه شنبه 15 اسفند 1391 03:07 ق.ظ
بدون خرید CD یا سرمایه گذاری از اینترنت درآمد کسب کنید
حداقل 500 هزار تومان در ماه
کاملا قانونی ( شرکت ثبت شده ) 7 سال سابقه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox