تبلیغات
گروه کوهنوردی طلوع - شرح سفر به خوزستان_آبشار شوی(تله زنگ)
 

شرح سفر به خوزستان_آبشار شوی(تله زنگ)

نوشته شده توسط :الی اچ بی
پنجشنبه 29 فروردین 1392-10:18 ب.ظ

 

مسیر:اندیمشک دزفول

آبشار شوی:

آبشار شوی واقع در خوزستان در نزدیکی لرستان است .این آبشار در بین  دو کوه لنگر کوه و سالند کوه   واقع است که از دره کوه چوریک(به اشتباه چهل و یک در بین مردم رواج پیدا  کرده) پایین می ریزد

آبشار شِوی یکی از بزرگ‌ترین و زیباترین  آبشار رشته‌کوه‌های زاگرس است. که در سردشت از توابع دزفول در استان خوزستان  واقع است.ارتفاع آبشار اول حدود 70 متر است که  از دهانه غاری بیرون می آید و از دامنه پایین می ریزد. و پس از عبور دامنه ها به رود دز میریزد.کمی بالاتر از این آبشار،آبشار دوم  واقع شده که ارتفاع حدود 20 متر دارد و کمی عقبتر  آبشار سوم ( کمی  کوتاهتر از دو آبشار دیگر)  قرار دارد که  و در برخی از فصول خشک است.

سد دز:

سد بتنی واقع در دزفول است.این سد در سال 1336 در زمان محمد رضا  شاه پهلوی  توسط ایتالیا یی ها (و برخی مدیران آمریکایی) شروع به ساخت کرده و سال 1341 به پایان رسیده. سد دز  در دامنه های زاگرس ساخته شده  که  با 203 متر ارتفاع جز مرتفع ترین سد ها ی دنیاست(در زمان خود ششمین سد در جهان  و در حال حاضر جز پنجاهمین  سد های بلند دنیاست) .این سد به دلیل موقعیت جغرافیایی و مواد ساخت آن بسیار محکم است و نقش سیل گیر نیز دارد.

شرح برنامه:

قراره 15 نفره ی ما توی ایستگاه راه آهن  تهران ساعت 16.45 بود.مثل همیشه در جای همیشه جمع شدیم. باز هم آن گیت راه آهن .دل و روده چمدان ها را روی صفحه دستگاه  بازرسیشان در جستجوی آلت قتاله  میبینن. من که مبرا بودم!! با خودم بادیگاردی دارم، نه از جنس آن ها .

بعد از چاق سلامتی از دیدار مجدد دوستان و تقسیم بارهای گروهی راه افتادیم به سمت سفری زیبا با خاطرات شیرین و به یاد ماندنی.

ساعت 17.35 از تهران حرکت کردیم.شام را تو قطار خوردیم .شام های خوشمزه به قول بچه ها مامان پخت که گاهی خسیسیمان می آمد از کوله هایمان در آوریم.شایدم جماعت گشنه، ما را از این کار بر حذر می داشت.ولی بچه ها کوتاهی نکردن هر چه داشتن رو کردن.خوش بودیم ازین دور هم بودن مجدد.

ساعت 7.35 صبح به ایستگاه اندیمشک رسیدیم.صبح خنک بهاری با کلی پرستو یا به قول مریم و محسن سی سه لالنگ

مسیری که سرپرست برنامه ریزی کرده بود از سمت ایستگاه اندیمشک به سمت دزفول  به جای درود لرستان بود.علتش هم امنیت بالاتره مسیر بود

ساعت 7.45 مینی بوسی که سرپرست هماهنگ کرده بود از راه رسید و به سمت دزفول  به راه افتادیم..فاصله دزفول و اندیمشک زیاد نبود ساعت 8.20  برای خرید چند روزه آتی توقفی داشتیم.سرپرست گفت به دلیل ضیق وقت خرید سریع انجام شود.ما هم فی الفور در عرض  7 دقیقه پس از 45 دقیقه انتظار برای باز شدن سوپر مارکت دستور سرپرستی را به جا آوردیم

این وسط ما نیز از این زمان بی دشت نبودیم.موقع را مغتنم شمردیم و با دستور سرپرستی  صبحانه هایمان را بر بدن زدیم.خلاصه بعد از خوردن صبحانه هایمان بخصوص خامه عسل آبکی میلاد که خدا خیرش بدهد برای همه  ماهرانه لقمه  می گرفت بلکه تمام شود ،بالاخره،مست وملنگ  راهمان را به سمت شوی پیش گرفتیم.بین راه توقفی داشتیم برای آمدن راهنمای عزیزمان.

به جاده ای خاکی رسیدیم .شیب زیاد راه طولانی و پر پیچ وخم وانگار تمامی هم نداشت.بعضی از بچه ها از جمله خودم حالت تهوع  گرفتیم البته شخصا نگران نبودم.حتی اگه کمک های اولیه خودم هم نبود حسین آقا مجهز آمده بودن.

کمی که پیش رفتیم   انگار   مینی بوس هم  دیگر تاب حمل ما را در این راه دراز خاکی نداشت.به هن هن افتاد و ایستاد.زیاد طول نکشید  مثل اینکه راهنما، خوب به این امور واقف بود.با راهنمایی ایشان تعمییر شد و راه را ادامه دادیم

آبشار شوی در منطقه شیهون  واقع شده است.منطقه شیهون از 15 روستای  پراکنده از هم  تشکیل شده .بین راه از کنار برخی از این روستایی های با صفا گذشتیم.درختان منطقه بیشتر کنار ، بلوط ، بادام کوهی ،انجیر و مو  بود.

اطلاعات راهنما در بین راه به اندازه ی بستنی که مهمانمان کرده بودن  شیرین بود.

ساعت 13 جهت خوردن نهار توقف کردیم از تپه ای پائین رفتیم و در کنار باغ انار در روستای نور آباد کنار آب روان بساطمان را پهن کردیم.آفتاب  آمده بود بالای سرمان.سایه ی درختان  میدانگاهی شده بود رو  چینه ی بساط ما.نهارمان را به قول سر پرست"دور هم سر یک سفره مثل برنامه های قبلی خودم" صرف کردیم .هر کسی هر چه در چنته داشت رو کرد.و سالاد محسن با تکه های لیمو که با حوصله و سلیقه برش زده بود و هنوزم که هنوزه   یادش آب دهانم را راه میندازه.با این رژیمش ما را بی نصیب نگذاشت.خدا عمرت بدهد محسن!!

بعد از  کمی استراحت راه را ادامه دادیم.ساعت 17.30 به محل شب مانی در امامزاده پیر چل رسیدیم .پیر چل همان طور که از اسمش پیداست فردی مسن بوده که زمانی   افراد مجنون را شفا میداده.علت انتخاب این محل برای شب مانی امنیت خوب منطقه بود.(متاسفانه خبر ناگوار سیل در آن منطقه همه ی ما را متاثر کرد.به امید سلامتی برای هموطنان عزیزمان)

 مینی بوس کمی پائین رفت .چادر عشایر نمایان شد.و صدای زنگوله ها و بع بع وجیک جیک و صدای آب همراه صدای چوپانان که هی هی می کشیدن ،صدای  درهم  طبیعت را به رخ میکشید.دل دادم  به این صداها.یه جور خاصی هست انگار رنگ ها شفاف تر بودن !بوها تیزتر و صداها مفهومتر.باد ملایم ، سر شاخه ها را به بازی گرفته بود

از مینی بوس پائین رفتیم چیزی ما رو به سمت خودش میکشید  در  یک سمت، چادر عشایر  از جنس  پوست حیوانی با دست  به هم دوخته شده   و کمی اونورتر گله ی بزها. دقیق تر که میشدی جوجه ها  دیده میشدند که  در آن میان  دون می خوردن و دنباله هم در یک خط راه میرفتن ولی چیزی توجه ما رو به خودش جلب کرد بزغاله تازه به دنیا آمده ای بود که به سختی  سعی  داشت روی پاهای نحیفش  بایستاد .دو سه بار زمین خوردو بعد رو پاهایش چین شد.دو قدم آنورتر دو بز در حال جدال بودن.

صدای سمیرا رو شنیدم که منو بلند صدا  زد انگار چیزه جدیدی کشف کرده بود که مطمئنن بود من از دیدنش ذوق زده میشوم.یک دیواره سنگی بود کوتاه!خم شدم . پشتش  را نگاه کردم.9و10 تا بزغاله ی یک روزه آنجا بود.عشایر با ما ایاق بودن  اجازه دادن آنها را بغل کنیم .از بغل گذشته بود دیگر.می چلاندیم.

 حس خوبی در دلم میدود . روح آشفته ام برای آنی آرام میگیرد.باد ملایمی با  موهایم بازی میکند.رنگ زرد غروب روی صورت دختر عشایری که در کنار چشمه ایستاده افتاد،.خیره شده به من.لبخند میزنم.لبخند میزند و از جویبار ها جست میزند .

فقط تو که همسفرم بودی  میفهمی چه می گویم.زبانم از توصیف  مناظر قاصر است.

قبل از تاریکی هوا محل کمپ را انتخاب کردیم و چادر هایمان را بنا کردیم.همکاری بین بچه ها خوب بود.سنگهایی را دور آتش گذاشتیم .بعضی   سنگهای  خود را نشانه گذاری  کردن، بگذریم که برخی از سنگ ها به سرقت رفت.

مثل همیشه وقتی صحبت از جوجه کباب میشه نوید حرف اول را میزنه .اینبار هم مثل همیشه  خوش طعم و عالی .چای رابرت  دیگر حجت را بر ما تمام کرد.و چند عکس یادگاری از حامد که امیدواریم به دستمان برسد.

شب بود و کیفمان به راه تا ساعت1  بیدار بودیم وباز هم صدای خندهای میلاد تو را به خنده می اندازد.،بازی کردیم و گپ زدیم.و چقدر دوست دارم  این حال و احوال را.

بیدا ر باش  ساعت 5  بود .با نق و نوق بعضی از جمله خودم بیدار شدیم  ولی سریع آماده حرکت شدیم تا زودتر از بقیه تیم ها به آبشار برسیم.ساعت 7.20  به روستای سر تنگ که آبشار شوی آنجا بود  رسیدیم.آنجا با صحنه ای روبرو شدیم که باورمان نمیشد.10 الی 12 مینی بوس بلکه بیشتر  از گروههای مختلف آمده بودند .چقدر شلوغ بود، باب طبعمان نبود.ولی شوق دیدن شوی شلوغی را از نظرمان کنار میزد.

ساعت 7.50 به آبشار سوم رسیدیم.خشک بود. با این حال سنگ تراشیده زیبایی داشت.عبور کردیم وراه را  به سمت آبشار دوم ادامه دادیم.8.30 بود که از بالای آبشار دوم در آمدیم .آبشار نمایان شد.زیبا بود خیلی زیبا.واقعا ارزشش را داشت.خدا عمرت بدهد سرپرست!!

دیدن ابشارهر کس رو به فکری فرو میبرد.زمزمه فرود،وسوسه شنا.. ولی انگار مقصد آنجا نیست.

به سمت آبشار اول حرکت کردیم .بین آبشار اول و دوم فاصله زیادی نبود .وقتی به آبشار اول رسیدیم زیبایی آبشار دوم به چشمانمان کم شد.گویی قد علم کرده تا خودی نشان دهد .

کاش آنهمه جمعیت  آرامشی که هر کوهنوردی  به صورت ذاتی در جستجوی آن هست را از ما نمی گرفت.

وسوسه فروده از قبل برنامه ریزی شده بالا گرفت و ما را به بالای آبشار اول  کشاند ولی به دلایی سرپرست اجازه فرود به مسئول فنی نداد.چهره نوید و احمد را میبینم.انگار کوله نوید که پر بود از ابزار فنی،  تازه معنی سنگینی به خود گرفت.آآآآآخ که چه برنامه ها برای این آبشار نچیده بودن.ولی لام تا کام نگفتند. دستور سرپرستی است دیگر.اختیار تام دارد.شانه هایشان افتاد و به سمت پائین راه افتادند

حرکت کردیم سمت آبشار دوم.تک تک از احمد ق اجازه میگرفتیم تا با آنها  برای فرود برویم.عده ای که قبلا تجربه فرود داشتن با مجوز مسئول فنی   رفتن و بقیه زیر سایه ای روبروی آبشار نشستن.

از بالای آبشار دوم عبور کردیم.کمی بالاتر از آبشار دوم در آمدیم. آبشاری کوچک  با حوضچه ای پر آب بود.میلاد و احمد ق داخل حوضچه پریدن تا به آبشار اصلی برسند.بقیه  ما هم از مسیر نیزارها خودمان را به آنها رساندیم.احمد ق و نوید سریع کارگاه را زدند.

اون بالا  از هیاهوی زیر آبشار خبری نبود.آرامش بود و چقدر هم سمندر امپراطور(گونه ای دوزیست در آن منطقه، که متاسفانه برخی افراد از خدا بی خبر  زیسنگاه آنها را به خطر انداختند)

کارگاه که زده شد احمد ق اول فرود رفت .چنان راحت و سریع میرفت که یه جورایی دلمان قرص میشد.اجازه فرود را مسئول فنی با توجه به سابقه افراد میداد.ازش متشکرم که به من هم اجازه فرود داد.بعد از احمد ق ، میلاد و محسن فرود رفتن ومن آخرین نفر بودم

نوید  چک ام می کند.کارابینم ! طنابم! آماده فرود شدم.حسین آقا تشویقم می کند.آخ که این آدرنالین مثل اعتیاد میماند.آخرین عکس را نوید ازمن  گرفت و فرود آغاز شد.اول به طنابم اعتماد نکردم.باز هم ترس از افتادن به سراغم آمد .ولی دلم را قرص کردم و با آبشار همراه شدم و به پائین ریختم.صدای آبشار مرا از اطرافیانم جدا میکند.نوید را میبینم  که سعی دارد نکاتی را ازون بالا به من  یاد آور شود ،کله ای به نشانه تایید تکان میدهم تا دلش را خوش کنم.نقاب  آبشار رو که رد کردم محسن را دیدم.تشویقم کرد منم خوشحالی کردم.

حوضچه زیر آبشار 4و5 متر عمق داشت . تا آن طرف شنا کردیم.آن طرف که رسیدم میلاد و احمد ق و کلی آدم دیگر بودن که ما رو تشویق می کردن.

ساعت دیگر 15.30 بود که برگشتیم پائین .باز هم مینی بوس ها!!!حرکت کردیم .چقدر خوش گذشته بود ولی باز هم جاده خاکی و راه دراز و پر پیچ و خم که انگار پایانی نداشت.راه را به مقصد دریاچه دز پیش گرفتیم

در مینی بوس تن کیفورم را به آرامی کش می دهم و از فرط خستگی خمیازه ای می کشم.هنوز خمیازه  تمام نشده  غبار خواب مرا میگیرد و به خوابی که پشت پلک هایم  نشسته خیره میشوم.با  صدای رابرت بیدار میشوم که  می گوید "هی کاتب بنویس !!بنویس وقتی خواب بودی شیری به ما حمله کرد و سر پرست فرار کرد"

 لبخند میزنم و تصویر محو غبار گرفته اش، مثل نقشی قدیمی پشت دالان های ییچ درییچ  خواب ،آرام و آهسته دور میشود.

ساعت 19 به روستای اسلام آباد که دریاچه دز آنجا واقع بود  رسیدیم.هوا هنوز با تاریکی اخت نگرفته بود ،غروب با شب ستیز داشت.کم کم شب رگه های تیره ای داخل غروب زد.شام گروهی با دست پخت سر آشپز سمیراو شرکا  با ترشی های خوشمزه خواهر سرپرست، شب بی نظیری را برای ما رقم زد.چند تن از دوستان راهنما زینت بخش محفل ما شدن و چه دوستان نازنینی  بودن.

وعده سر پرستی برای ما خواب صبح بود.به ما اجازه داد تا 9.30 که قایق ها برای گشت وگذار روی سد می آیند بخوابیم.ته دلمان می گفتیم آفتاب  داغ خوزستانی خنکای صبح را میمکد و خواب را از ما میگیرد .بهتر است دلمان را صابون نزنیم.

صبح نه آفتاب بود  نه زور سر پرستی !تنها یه عادت بود.همه ساعت 7:30 بعضی هم زودتر بیدار بودیم.خیر! انگار خواب به ما نیومده..

صبحانه را مثل همیشه دور هم  سر یک سفره خوردیم(شایدم بر عـــــــــــــــکس)

راستی مراقب پرتقال های خود نیز باشید.خطر چپو شدن!!

شانس با ما یار بود .هوای ابری و نم باران بهاری که گه گاهی هم قوت میگرفت و از حد میگذران  هوای گرم را به هوایی مطبوع تبدیل کرده بود.

قایق ها پائین تپه کنار سد انتظارمان را میکشیدن.

کولهایمان را در گوشه ای از دل کوه رها کردیم و داخل قایق ها شدیم.اطلاعات خوبی که اشکان  روی دریاچه برایمان میگفت ما را  به محیط باریک بین میکرد.به گفته اشکان  زیر سد روستایی بوده که در اثر سیل زیر آب رفته . دیواره های سنگی و بلندی  سد را محصور کرده.در دل دیواره ها حفره هایی دیده می شود که محله تردد روزانه ی بز هاست.

وقتی برگشتیم هوا  همچنان خنک و بادی بود ولی گویا هیچ چیز سد راه این کوهنوردان بازیگوش نیست.

امین را دیدم که لباس را کنده  . دل و تن به آب زده و از پس او بقیه هم وسوسه شدن.سد عمیق بود و محل شیرجه بلند .کیفشان به راه بود . شیرجه ،پشتک  و هرچه خواستند و توانستند.فکر میکنم مصطفی مدال شرجه  دز را گرفت.انگار وظیفه ی پاکسازی منطقه را هم  به عهده داشت .از هر جا که بگی پریده بود.باز هم محسن را میبینیم که دنیا رو از پشت لنز وایدش به ما نشان میدهد و خاطراتمان را ثبت میکند.چه عکسا که از ما نگرفتی!!

لذت شنا  ودر پس آن غذایی ماکول کنار آتشی که به همت نوید جان گرفته انتهای سفر ما را پر خاطره تر میکند.و سیب زمینی تنوری  که جزء جدایی ناپذیر آتش نوید هست.

انگاری به انتهای سفر رسیدیم.آدم را یه جوری میکند.شاید اگر بگم مثل غروب جمعه خوبتر مرا بفهمی.دلتنگی عمیقی به من چنگ زد. همنواز شدم با موسیقی که در گوشم مینواخت . غبار خاکستر دلتنگی  روی صورتم می نشیند.

حکت قطار 20.25 از ایستگاه اندیمشک بود.البته واقعیت آن مسلم نیس ،هزار شاید و شک و دلهره به آن آویخته.مقدار زمانی تا رسیدن قطار داشتیم  که در بین راه به پارک ساحلی علی کله رفتیم.

بقیه را بی خبرم .شخصا از دیدن سرویس بهداشتی و شیر و شلنگ ، کیفم کوک شد.

هوا بادی بود و برنامه سر سره بازی پسرا تو پارک آبی تعطیل شد .شاید دل  دخترای تیم کمی خنک شد .این باد حتی بساط چای ما را هم کساد کرده بود.شاید فقط تو بفهمی وقتی میگویم باده!!! باد!!! ینی چی.

کمی زودتر به سمت ایستگاه رفتیم که خدای نکرده طبق سابقه درخشانمان  جا نمونیم..ایامه  فاطمیه بود سعی کردیم کمی محتاط تر رفتار کنیم.شام هایمان را تهیه کردیم .ساعت 20:26 قطار اهواز تهران تقریبا بدون تاخیر به اندیمشک رسید وقطار ما را به سمت پایان سفر میبرد و سفری دیگر را برای ما به خاطره ای زیبا  مبدل می کند.خاطراتی  که همیشه در خانه ی اول حافظه ام  باقی خواهد ماند و در میان تاریکی حافظه ام روشن و پر فروغ میماند حتی اگر روزی از روزگار دست سرنوشت مرا از آنها جدا کند و آن دلتنگیه  تلخ که  آن  پشت  مشت ها منتظر خودنمایی نشسته  و شاید، چقدر زود دیر میشود!!!!!

جا داره از سرپرست  بابت برنامه ی خوب و عالیش مجدد تشکر ویژه بشودو یادت باشد اگر تشکر نکردی جریمه ات را برداری و اینبار  تشکر کنی  .مرسی ازت احمد بهراد





نظرات() 


Rebekah
جمعه 17 آذر 1396 05:41 ب.ظ
Howdy are using Wordpress for your blog platform? I'm new to the blog
world but I'm trying to get started and create my own. Do you require any html coding knowledge to
make your own blog? Any help would be greatly appreciated!
خلافی
یکشنبه 14 آبان 1396 02:34 ق.ظ
دستتون درد نکنه مطلب خوبیه بود
What do eccentric heel drops do?
جمعه 17 شهریور 1396 10:53 ق.ظ
Today, I went to the beachfront with my children. I found
a sea shell and gave it to my 4 year old daughter and said
"You can hear the ocean if you put this to your ear." She
placed the shell to her ear and screamed. There was a hermit crab inside and it pinched her ear.
She never wants to go back! LoL I know this is completely off
topic but I had to tell someone!
What do eccentric heel drops do?
جمعه 17 شهریور 1396 10:50 ق.ظ
Today, I went to the beachfront with my children. I found
a sea shell and gave it to my 4 year old daughter and said
"You can hear the ocean if you put this to your ear." She
placed the shell to her ear and screamed. There was a hermit crab inside and it pinched her ear.
She never wants to go back! LoL I know this is completely off
topic but I had to tell someone!
What do eccentric heel drops do?
جمعه 17 شهریور 1396 10:47 ق.ظ
Today, I went to the beachfront with my children. I found
a sea shell and gave it to my 4 year old daughter and said
"You can hear the ocean if you put this to your ear." She
placed the shell to her ear and screamed. There was a hermit crab inside and it pinched her ear.
She never wants to go back! LoL I know this is completely off
topic but I had to tell someone!
What do eccentric heel drops do?
جمعه 17 شهریور 1396 10:44 ق.ظ
Today, I went to the beachfront with my children. I found
a sea shell and gave it to my 4 year old daughter and said
"You can hear the ocean if you put this to your ear." She
placed the shell to her ear and screamed. There was a hermit crab inside and it pinched her ear.
She never wants to go back! LoL I know this is completely off
topic but I had to tell someone!
What do eccentric heel drops do?
دوشنبه 30 مرداد 1396 09:31 ق.ظ
What's up i am kavin, its my first occasion to commenting anywhere, when i read this post i
thought i could also create comment due to this sensible
piece of writing.
Can you lose weight by doing yoga?
دوشنبه 16 مرداد 1396 06:43 ق.ظ
Hola! I've been reading your web site for a while now and finally got the
courage to go ahead and give you a shout out from Austin Tx!
Just wanted to tell you keep up the good work!
juliblecker.weebly.com
یکشنبه 15 مرداد 1396 04:21 ب.ظ
Hi there to every body, it's my first pay a visit of this web site; this weblog carries awesome and actually
fine data in support of readers.
Why does it hurt right above my heel?
یکشنبه 15 مرداد 1396 07:16 ق.ظ
Greetings I am so excited I found your blog, I really found you by error,
while I was browsing on Askjeeve for something else, Anyways I am here now and
would just like to say cheers for a fantastic post and a
all round interesting blog (I also love the theme/design),
I don’t have time to read it all at the minute
but I have book-marked it and also added in your RSS feeds, so when I have time I will be back to read
much more, Please do keep up the great work.
maidawendlandt.wordpress.com
جمعه 13 مرداد 1396 01:11 ب.ظ
Appreciate this post. Let me try it out.
Donette
سه شنبه 10 مرداد 1396 08:31 ب.ظ
No matter if some one searches for his essential thing, thus he/she wants to be available that in detail,
so that thing is maintained over here.
Foot Problems
یکشنبه 8 مرداد 1396 03:16 ق.ظ
Hi, everything is going fine here and ofcourse every one is sharing
data, that's actually fine, keep up writing.
Enid
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 07:53 ق.ظ
Thanks a lot for sharing this with all people you actually know what you're talking approximately!
Bookmarked. Please additionally consult with my site =). We can have a hyperlink change contract among us
BHW
شنبه 2 اردیبهشت 1396 04:58 ق.ظ
You actually make it appear so easy together with your presentation but I find this topic to be really one thing that I think I would by no
means understand. It kind of feels too complex and very wide for me.

I am looking ahead to your next publish,
I'll attempt to get the grasp of it!
BHW
سه شنبه 29 فروردین 1396 05:07 ب.ظ
Thank you for the auspicious writeup. It if truth be told was a enjoyment account it.
Look complex to more added agreeable from you! However,
how can we keep in touch?
اشکان رشیدجلودار
سه شنبه 7 خرداد 1392 01:19 ب.ظ
سلام به همه دوستان البته بعد از یه تاخیر 2 ماهه :D
باعث افتخار بنده بود که همراه شما بودم و کلی دوست جدید پیدا کردم. امیدوارم از سفر به دزفول لذت برده باشین و کم و کسری هارو به بزرگی خودتون ببخشین
سحر
دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 06:35 ب.ظ

سلام خوبی؟
بازم من بهت سر زدم بی معرفی چرا به من دیگه سر نمیزنی؟
weblog nevisan?
یکشنبه 8 اردیبهشت 1392 10:40 ب.ظ
سلام بهترین سایت برای معرفی و معروف کردن وبلاگتان در بین وبلاگ نویسان ایرانی افتتاح شد شما هم تا فرصت باقی است همین حالا وبلاگتان را در این سیستم رایگان ثبت کنید
منتظر حضور شما در جمع بزرگ وبلاگ نویسان میهن هستیم
احمد بهراد
دوشنبه 2 اردیبهشت 1392 07:37 ب.ظ
ما نیز ازهمه بسی سپاسگزاریم که در اجرای چنین برنامه ای همکاری خوبی انجام دادند ازجمله راهنمایان، کمک سرپرست، کاتب، مسئول تجهیزات و همه و همه!
و بسی خوشحال تر که همنوردان از چنین برنامه ای لذت بردند!
به امید اجرای برنامه های بیشتر و بهتر از همنوردان عزیز!
میلاد
شنبه 31 فروردین 1392 11:45 ب.ظ
بسی حظ بردم از این گزارش برنامه ای که نوشتی و خواب از سرمان پراندی که به حق نمی توانستم کلمه ای برای پایان نامه ام بنویسم ولی کل گزارشت را با اشتیاق خواندم
مرسی الی مهربون
مرسی از احمد بهراد که برنامه ای به این قشنگی برگزار کرد
مرسی از نوید و احمد و سمیرا...
داداشیییییییی
پاسخ الی اچ بی : خواهش.به قول امین تیم بی میلاد سوت و کوووووره;)
امیر
شنبه 31 فروردین 1392 09:21 ب.ظ
Robert H Lee
شنبه 31 فروردین 1392 02:36 ق.ظ


تشکر ویژه از المیرا بخاطر گزارش قشنگش!

تشکر ویژه از سرپرست وقت؛ احمد بهراد!

تشکر ویژه از محسن بخاطر سالادهایی که درست کرد!

تشکر ویژه از سمیرا بخاطر ماکارونی خوبش!

دست همه ی دوستان درد نکنه!
خیییییییییلی ............!
و شایدم برعکس!

کاتب بنویس.......!
دیشب یک شیر به کمپینگ گروه حمله کرد!
خوشبختانه از صدای خر و پف بچه ها وحشت کرد و پا به فرار گذاشت!

پاسخ الی اچ بی : مرسی از خودت:)
ُسمیرا
جمعه 30 فروردین 1392 08:26 ب.ظ
خیلی خوب و عالی بود
ممنون از همگی
پاسخ الی اچ بی : مرسی از شما
محسن
جمعه 30 فروردین 1392 02:28 ب.ظ
اولا که ممنون بابت گزارش برنامه خوبی که نوشتی
دوم اینکه اون سی سه لا لنگ نیس،سیسلالنگه
سومم اینکه سالاد روز اول و روز آخر رو نگفتی،خواستم یاداوری کنم
پاسخ الی اچ بی : اول اینکه خواهش میکنم
دوم ابنکه حالت اسپلی نوشتم غیره کرمونی ها بتونن بخونن
سومم اینکه چیزای خوب با یه بار یاداوری اثرشو میزاره
:)))
نوید
جمعه 30 فروردین 1392 01:13 ق.ظ
خیلی خوب بود
دوباره رفتمم شوی

پاسخ الی اچ بی : :)
احمد بهراد
جمعه 30 فروردین 1392 01:02 ق.ظ
بسیار عالی بود کاتب!
خوشمان آمد!
احسنت به تو با این همه استعداد و ذکاوت و هوش!
ما نیز از شما تشکر می کنیم به مقدار زیاد!
پاسخ الی اچ بی : خواهش میشه :)
امیر
پنجشنبه 29 فروردین 1392 11:56 ب.ظ
:)
:)
:)
تشکر می کنم، تشکر تشکر :)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox